تبليغاتX
خون شهید

خون شهید

درباره همه چیز علی الخصوص شهدا

علي منتظري

صفحه تلويزيون رژيم صهيونيستي، آن روز که در گزارشي اختصاصي توانايي‌هاي حزب‌الله لبنان را بررسي مي‌‌کرد، با حساسيتي خاص، چهار کارشناس امور استراتژيک و نظامي را در استوديوي تلويزيون اسرائيل و تني ديگر را از طريق ارتباط مستقيم در کار بررسي قدرت حزب‌الله لبنان، مشارکت داده بود. اين بحث‌هاي کارشناسي در حالي ارائه مي‌شد که ارتش اسرائيل، مانور نظامي هوايي ـ زميني و دريايي تدارک ديده بود و فرمانده ارتش و رئيس ستاد ارتش اسرائيل، از به دست گيري سرعت عمليات نظامي و بالاخره همه اقدامات پيشگيرانه و انتقال قدرت عمل به دست ارتش اسرائيل در جنوب لبنان سخن مي‌گفتند.

آنها حق داشتند از اين همه قدرت ارتش اسرائيل سخن بگويند زيرا بيش از شش سال بود که آنها از توانايي‌هاي به روز حزب‌الله لبنان بي‌خبر بودند و سازمان اطلاعات – امنيت ارتش اسرائيل از امکان عمليات جاسوسي عليه حزب‌الله بازمانده بود و حزب‌الله لبنان با تردستي‌هاي منحصر به فرد خويش و با استفاده از تجربيات سازمان آزاديبخش فلسطين در بيروت و ديگر سازمان‌هاي شبه‌نظامي دوران جنگ‌هاي داخلي لبنان، توانسته بود حريم امنيتي خود را از هرگونه نفوذ تشکيلات جاسوسي اسرائيل، محفوظ نگه دارد.

اما به نظر مي‌رسيد يک چيز در آن روز که تقريبا به دو ماه پيش از عمليات حزب‌الله در جنوب لبنان (21/4/1385 ) بازمي‌گردد براي اسرائيلي‌ها روشن بود و آن اين‌که حزب‌الله لبنان به موشک‌هاي ميان‌برد و دوربرد با قدرت پرتاب از 50 تا 120 کيلومتري مجهز است و مي‌تواند «حيفا» و حتي «تل آويو» را مورد هدف قرار دهد.

کارشناسان تلويزيون اسرائيل، آن روز از موشک‌هاي دور برد حزب‌الله تا شعاع 120 تا 150 کيلومتري حزب‌الله به نام «النازعات» ياد مي‌کردند. ارتش اسرائيل با اين همه منکر اين موضوع بود که حزب‌الله بتواند قدرت اداره امور و مديريت بحران را در صورت وقوع يک جنگ بعهده بگيرد اما کارشناسان ديگر اسرائيلي اين ادعاي ارتش اسرائيل را رد مي‌کردند و معتقد بودند که اگر حزب‌الله لبنان از اين قدرت موشکي برخوردار باشد به اين معني است که اين حزب‌الله خواهد بود که مي‌تواند اداره بحران را در صورت وقوع يک جنگ بر عهده گيرد، به ويژه آن‌که حزب‌الله لبنان اکنون باتجربه‌ترين و قوي‌ترين نيروهاي نظامي در قالب پارتيزان‌هاي قهار و آزموده و با تجربه را نيز دارد.

تلويزيون اسرائيل در همان روزها حتي ماکت تصويري موشک‌هاي فرضي حزب‌الله و اصابت آن به شهرهاي مختلف شمال اسرائيل تا تل‌آويو را نيز به نمايش در آورد اما فرمانده و رئيس ستاد ارتش اسرائيل باز هم منکر قدرت بازدارندگي حزب‌الله و يا توانايي آن در اداره بحران در يک برخورد نظامي را داشتند. اکنون مثل روز روشن است که اين اقدام تلويزيون اسرائيل يکي از مانورهاي رواني براي آغاز يک حمله بزرگ توسط اسرائيل به مواضع حزب‌الله در لبنان بوده است. اسرائيل اگر حتي يقين کافي به مسلح بودن حزب‌الله به موشک‌هاي دوربرد هم نمي داشت اما حداقل تاثير اين برنامه تلويزيوني اين بود که راه حمله اسرائيل به لبنان را در افکار عمومي داخلي اسرائيل فراهم مي‌کرد.

ارتش اسرائيل در همان روزها مست مانور نظامي خويش و اهداف از پيش تعيين شده اش بود که دبير کل حزب‌الله لبنان، سيدحسن نصرالله در نخستين نطق پس از حمله ارتش اسرائيل به لبنان، از آن ياد کرد اما به رسم امانتداري و برخورد صادقانه با نيروهايش و شهروندان لبناني و جهان عرب تاکيد کرد که آنها از طرح اسرائيل براي حمله به لبنان و ديگر اهداف مورد نظر اسرائيل بي خبر بوده اند طرحي که قرار بود در ماه نهم ميلادي سال جاري عملياتي شود. اين طرح يک طرح بسيار فراگير بود که در صورت مقايسه فقط قابل تشبيه به عمليات نظامي اسرائيل در جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل بود. و اما در جنگ شش روزه سال 1967، اسرائيل با چه نقطه قوتي توانست ارتش مصر و سوريه را درهم کوبد؟

«جمال عبدالناصر» رهبر فقيد مصر با هدف حمله پيشگيرانه به اسرائيل و تحقق برخي از اهداف از دست رفته جهان عرب، طرح وحدت با سوريه را در سال 1958 عملي و در بخش نظامي تلاش نمود با وحدت ستادي، راه يکي شدن دو ارتش مصر و سوريه را تحقق بخشد. ما در اين بحث هرگز به بخش قابل نقد اين طرح وارد نمي شويم و به همين بسنده مي‌کنيم که جمال عبدالناصر با همراهي فرماندهان جوان ارتش مصر و نيز فرماندهاني همچون «حافظ الاسد» در سوريه که يک فرمانده هوايي و خلباني ماهر قلمداد مي‌شد در انديشه يک جنگ فراگير با اسرائيل بود.

جمال عبدالناصر     ایلي کوهین      حافظ اسد

اما انديشه وحدت سه سال بعد؛ يعني در 1961 از هم فرو پاشيد با اين همه جمال عبد الناصر در مصر و در لباس رئيس‌جمهور مصر و حافظ الاسد در سوريه در سلک وزير دفاع همچنان انديشه ضربه و جنگ با اسرائيل را در فکر خود داشتند. اما همه اين افکار در مصر و سوريه، با يک عمليات بزرگ جاسوسي اسرائيل در دمشق از بين رفت و موجبات شکست سنگين مصر و سوريه پيش از آغاز جنگ عليه اسرائيل را فراهم نمود.

اين عمليات جاسوسي که از آغاز تا پايان هفت سال طول كشيد، توسط «ايلي کوهين» انجام شد که در سوريه با نام «کامل امين ثابت» شناخته مي‌شد و ارتش اسرائيل به پاس قدرداني از خدمات او، «ايلي کوهين» را پس از سال 1967 به يک قهرمان ملي در اسرائيل تبديل نمود. ايلي کوهين با نفوذ به عالي‌ترين سلسله مراتب ارتش سوريه و دستيابي به اطلاعات مشترک مصر و سوريه به برنامه حمله به اسرائيل پي برده بود و آن را به اطلاع اسرائيل رسانده بود.

امين حافظ؛ رئيس جمهور اسبق سوريه     جمال عبدالناصر

گفته مي‌شود، هنگامي که نيروهاي اطلاعات نظامي ارتش سوريه فرکانس‌هاي يک بي‌سيم را تا محل اقامت ايلي کوهين پيگيري کردند و پي بردند که اين فرکانس‌هاي راديويي از منزل کامل امين ثابت يا همان ايلي کوهين در قلب دمشق به خارج سوريه فرستاده مي‌شود، باز هم جرأت نکردند وارد منزل او شوند چرا که مي‌دانستند کامل امين ثابت (ايلي کوهين) چقدر به رهبران نظامي و سياسي سوريه نزديک است. آنها با کسب اجازه از فرماندهان عالي‌رتبه ارتش سوريه وارد منزل وي شدند و او را در حال ارسال پيام به اسرائيل بازداشت کردند.

عمليات جاسوسي ايلي کوهين در دوران رياست‌جمهوري «امين الحافظ» در سوريه صورت گرفته بود. امين الحافظ که پس از کودتاي افسران سوري در سال 1963 و استعفاي «لوي اتاسي» قدرت را به دست گرفته بود، پيش از سال 1963 به مدت يک سال و نيم در سلک ديپلماسي سفارت سوريه در بوينس‌آيرس در آرژانتين بود. در همين دوران بود که او با فردي به نام «کامل امين ثابت» که خود را يکي از مهاجران سوري به شدت عاشق وطن معرفي کرده بود، آشنا مي‌شود و همين آشنايي، دامن خود را تا قلب پايتخت سوريه مي‌کشاند تا ايلي کوهين اسرائيلي يکي از مهم‌ترين عمليات‌هاي جاسوسي عليه اعراب را عملي سازد.

با آن‌که ايلي کوهين در سال 1965 در ميدان «المرجه» دمشق به دار آويخته مي‌شود اما آثار عمليات جاسوسي وي همچنان تا پرده جنگ سوم اسرائيل عليه مصر و سوريه در سال 1967 باقي ماند و همين امر باعث گرديد تا در يک حمله برق‌آسا، تمامي قدرت هوايي اين دو کشور در پايگاه‌هاي هوايي قاهره و دمشق و در حالي که هواپيماهاي نظامي بر روي باند و يا در آشيانه خود بودند، به کلي نابود شوند و بدين طريق راه ورود نيروي زميني ارتش اسرائيل با پوشش مطلق هوايي به بلندي‌هاي جولان و صحراي سينا فراهم و موجبات اشغال اين نقاط در مصر و سوريه فراهم شود.

اما اين بار و بر خلاف سال 1967 و در حالي که ارتش اسرائيل آماده حمله به:
- پايگاه‌هاي حزب‌الله در جنوب لبنان
- پايگاه‌هاي حزب‌الله در بقاع
- دفاتر حزب‌الله در بيروت
- دفاتر حماس و جهاد اسلامي در بيروت
-دفاتر حماس و جهاد اسلامي در اردوگاه‌هاي فلسطيني در دمشق بود، به ناگاه با عمليات به اسارت گرفتن دو سربازش در جنوب لبنان توسط حزب‌الله مواجه شد. اسرائيل که در نقشه از پيش تعيين شده‌اش ترور سيدحسن نصرالله و خالد مشعل (در قالب حمله به دفاتر حزب‌الله و حماس) را در سرلوحه عمليات نظامي خود قرار داده بود در يک عمل انجام شده قرار گرفت و براي حفظ حيثيت از دست رفته‌اش، سياست نظامي «سرزمين سوخته» را در لبنان از سر گرفت و علاوه بر اهداف از پيش تعيين شده، مراکز شهري و زيربنايي لبنان و مردم بي‌گناه اين کشور را هدف گرفت.

اين بار برخلاف سال 1967 نه از ايلي کوهين خبري بود و نه از عمليات تجسس موفقيت‌آميز عليه حزب‌الله. همين امر باعث شد تا حملات اسرائيل، حملاتي کور باشد و تا کنون نه تنها نتوانسته گزندي به رهبران حزب‌الله بزند که حتي نتوانسته توان موشکي حزب‌الله را از بين ببرد اما در اين سو، حزب‌الله لبنان با تکيه بر توان اطلاعاتي و عملياتي خود توانسته است تا کنون بيش از سي نفر از جاسوسان اسرائيلي در بيروت و جنوب لبنان را شناسايي و دستگير کند. اين بار حزب‌الله لبنان با اطلاع دقيق از اهداف خود در اسرائيل توانست جنگ را به درون اسرائيل بکشاند و همان چيزي که ارتش اسرائيل از آن واهمه داشت را عملي کند و آن چيزي نبود و نيست جز «به دست گرفتن ابتکار عمل در ميدان جنگ».

اسرائيل برابر نقشه‌هاي پيشين خود، پس از درهم کوبيدن حزب‌الله لبنان، اشغال زميني جنوب لبنان را در دستور کار خود داشت تا پس از آن، راه استقرار نيروهاي ناتو و يا چندمليتي را با همکاري آمريکا در جنوب لبنان فراهم و با خيال راحت از جنوب لبنان و مزارع شبعا عقب‌نشيني کند تا آنگاه آمريکا در يک مانور جديد ديپلماتيک، «طرحي نو» در اندازد که وزير خارجه‌اش در يک ناشي‌گري ساده‌لوحانه و عجولانه از آن به عنوان «خاورميانه جديد» نام برد و در حالي که اسرائيل به هيچ‌يک از اهداف نظامي خود، دست نيافته است اما آمريکا در پي تحقق اهداف سياسي‌اش بر آمده است.

اين در حالي است که به دنبال موج کشتار مردم عادي لبنان، بعيد به نظر مي‌رسد آمريکا بتواند سناريوي ناقص خود را در خاورميانه اجرا کند و حتي از هم اکنون مي‌توان پيش‌داوري کرد که آمريکا به دنبال شکست‌هاي نظامي اسرائيل، توان اجراي قطعنامه 1559 را حتي با تکيه بر هم پيمانهاي لبناني و منطقه‌ايش، ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:29  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

رايس:  توان حزب‌الله بيش از حد تصور عموم است

  كاندوليزا رايس وزير امور خارجه آمريكا اذعان كرد: توان حزب‌الله بيش از حد تصور عموم است زيرا آنها در 10 سال گذشته از آتش‌بس براي تقويت خود استفاده كرده‌اند.
  
 
به گزارش فارس، رايس در مصاحبه با نشريه آمريكايي تايم گفت:«من نمي‌دانم سياست داخلي ايران را چگونه بايد ارزيابي كرد. من شخصا در اين زمينه نسبت به خيلي‌هاي ديگر محتاط‌تر هستم زيرا در گذشته در سياست كشوري مثل اتحاد جماهير شوري تحقيق مي‌كردم و حدسيات ما هميشه غلط از آب درمي‌آمد.»


وي افزود: «به جاي اين كه تلاش كنيم يك طرف را مقابل طرف ديگر قرار دهيم بايد با ايران به عنوان يك كليت واحد روبرو شويم، فكر مي كنم بهتر است گزينه‌هاي استراتژيك را در مورد برنامه اتمي،حمايت از تروريسم و تلاش براي تغيير دموكراتيك بررسي كنيم، اگر گروه‌هايي در برابر انزواي ايران حساس باشند، مشخص خواهند شد.»


وزير امور خارجه آمريكا در پاسخ به اين سوال كه "آيا اسرائيل به شما تعهد داده است كه جنگ را به سوريه و ايران نخواهد كشاند؟"، گفت:«اسرائيلي‌ها علنا اعلام كرده‌اند كه نمي‌خواهند جنگ را گسترش دهند و من اين را موضع اصلي آنها مي‌دانم.»


وي در خصوص طرح تبادل اسرا گفت:« اسراي در بند حماس بايد بدون هيچ قيد و شرطي آزاد شوند و گروه‌هاي بين‌المللي مثل گروه هشت نيز اين مساله را مطرح كرده‌اند.»


رايس در پاسخ به اين سوال كه "بسياري تحليلگران معتقدند كه آمريكا و اسرائيل از توان حزب الله در حيرت هستند آيا اين به معناي شكست اطلاعاتي است؟"گفت:«توان حزب‌الله بيش از حد تصور عموم است زيرا آنها در 10 سال گذشته از آتش‌بس براي تقويت خود استفاده كرده‌اند و روابط تقويت شده آنها با ايران و سوريه براي حمايت مالي و فني نيز آشكارا توان آنها را افزايش داده است.

بسيار سخت است كه بتوان توانايي‌هاي يك سازمان تروريستي را شناسايي كرد بخصوص كه در ميان مردم پنهان شده باشد.»


وي افزود:«من مطمئن هستم كه حزب‌الله موشك‌هاي بسياري دارد كه اگر بخواهد مي‌تواند شليك كند. اما در نهايت حزب‌‌الله بايد بر اساس تعهداتش به دولت لبنان خلع سلاح شود.»


رايس گفت:« من مي‌دانم كه دولت لبنان نمي‌خواهد اين شرايط دوباره ايجاد شود، شرايطي كه در آن شبه‌نظاميان به فعاليت درآيند و بتوانند اين ميزان خسارت بر كشور وارد كنند.»


وي در پاسخ به اين سوال كه "آيا رويكرد آمريكا كه خواستار آتش بس فوري نيست اعتبار آن را در جهان عرب زايل نمي كند؟" گفت:«فكر مي كنم، چيزي كه اعتبار آمريكا را كم مي‌كند اين است كه چيزي بگويد كه خود به آن باور ندارد. ما هم يك آتش بس فوري مي‌خواهيم، ما آتش بسي مي‌خواهيم كه در عرض چند روز، هفته يا ماه آينده دوباره منجر به خشونت نشود.»


وي در توجيه سياست آمريكا در سرزمين هاي اشغالي، ايران، لبنان و عراق گفت:
«من نمي‌گويم كه با سياست هاي آمريكا ، خطر در منطقه كاهش يافته است، من مي‌گويم كه اين منطقه هرگز امن نبود اما وقتي مي گوييد شكست در لبنان منظورتان چيست؟، آيا شما ثبات كاذب دوران حضور نيروهاي سوري در لبنان را معيار قرار مي دهيد؟ آيا ثبات كاذب در عراق ، معيار شماست كه در آن گورهاي جمعي به وفور يافت مي شدند؟ ما اكنون وارد يك خاورميانه جديد مي‌شويم و اين انتقال بسيار سخت و حتي خشن است اما يك فرصت است ، دست كم فرصت ايجاد يك خاورميانه جديد كه در آن يك عراق دموكراتيك ، چندقوميتي كه در آن مردم با سياست، اختلافات خود را حل مي‌كنند نه زور . ما فرصت زندگي مسالمت آميز اسرائيل و فلسطين را پيش رو داريم.»


وي تاكيد كرد:«ما اكنون در شرايطي نيستيم كه بتوانيم چنين قضاوت تاريكي از شرايط منطقه داشته باشيم. درست است كه در عراق شاهد درگيري قومي هستيم اما از جنگ داخلي خبري نيست.»

وي در توجيه تظاهرات ضداسرائيلي و ضدآمريكايي در عراق گفت:«در كشورهاي دموكراتيك ، مردم مي‌توانند خيلي چيزها بگويند كه ما نمي‌خواهيم بشنويم و اين ماهيت دموكراسي است.»
رايس گفت:« فكر نمي‌كنم حضور ما در منطقه بهانه اي براي خشونت و اغتشاش باشد و من هرگز از هيچ رهبر عراقي نشنيده‌ام كه از ما بخواهد عراق را ترك كنيم.»


وي درخصوص اينكه چرا دولت آمريكا با حماس و حزب الله وارد مذاكره نمي شود، گفت:«اين گروه ها بايد اول سرنوشت خود را انتخاب كنند، اگر مي‌خواهيد در سياست باشيد بايد ترور را كنار بگذاريد. آيا حماس اين كار را كرد، نه . آيا فرصت اين كار به اين گروه داده شد، بله. در مورد سوريه نيز ما يك كاردار در اين كشور داريم اما ظاهرا اين سوريه است كه نمي خواهد گوش بدهد و به ما پاسخ بگويد.» 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:25  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

ساليانه 5000 زن به نام ناموس به قتل مي رسند   

نتايج ,بررسى پديده همسركشى در 15 استان كشور, نيز نشان مي‌دهد 67 درصد علت كشته شدن مردان به دست همسرشان به خاطر وجود شخص ثالث (خيانت مرد) و 33 درصد واكنش در برابر خشونت مرد، حمله ناگهانى يا تهديد از سوى او بوده است.

نتايج ,بررسى پديده همسركشى در 15 استان كشور, نيز نشان مي‌دهد 67 درصد علت كشته شدن مردان به دست همسرشان به خاطر وجود شخص ثالث (خيانت مرد) و 33 درصد واكنش در برابر خشونت مرد، حمله ناگهانى يا تهديد از سوى او بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

 

خشونت عليه زنان در 95 درصد از زندگي‌هاي زناشويي در اروپا وجود دارد


    
    
    
    
     خشونت عليه زنان در 95 درصد از زندگي‌هاي زناشويي در اروپا وجود دارد و اين سبب شده كه مسئولان نهادهاي اتحاديه اروپا مسئله خشونت عليه زنان را نه به عنوان موضوعي خصوصي بلكه به عنوان مسئله‌اي سياسي و اجتماعي در اولويت ملي قرار دهند.
    
    
    به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از سفارت جمهوري اسلامي ايران در پاريس، مسئله خشونت عليه زنان در محيط خانواده به يك مشكل جدي در كشورهاي عضو اتحاديه اروپا مبدل شده است به گونه اي كه موارد خشونت عليه زنان در همه كشورهاي اتحاديه اروپا مي تواند داراي جنبه هاي جسمي، روحي، تهديد، آزار و اذيت باشد كما اينكه مضيقه زن از نقطه نظر مالي نيز مي تواند به عنوان مصداقي از خشونت مورد توجه قرار گيرد.
    آمار منتشر شده در مورد خشونت عليه زنان مي تواند نشان دهنده عمق و ابعاد اين معضل اجتماعي در اروپا باشد. بنحوي كه مطابق بررسيهاي انجام شده، بيش از 25 درصد از موارد اعمال خشونت آميز در اروپا كه گزارش مي شوند مربوط به مواردي است كه يك مرد عليه همسر و يا زن ديگري مبادرت به اعمال خشونت مي كند. همچنين از هر 7 زن اروپايي يك زن مجبور به برقراري روابط جنسي مي شود و يا اينكه مورد آزار و اذيت قرار مي گيرد. در ميان زناني كه مطلقه هستند و يا تنها زندگي مي كنند، اين نسبت به يك زن از هر سه زن مي رسد.
    در 15 كشور عضو قديمي اتحاديه اروپا از هر 5 زن يك زن قرباني خشونت در محيط خانواده مي شود كه در 95 درصد از زندگي‌هاي زناشويي در اروپا خشونت عليه زنان وجود دارد. كه مطابق آمار رسمي حدود 600 زن در كشورهاي عضو در هر سال به قتل مي رسند.
    ادامه اين گزارش نشان مي دهدكه، در فرانسه در هر ماه حداقل 6 زن در اثر خشونت به قتل مي رسند. حدود 10 درصد از زنان فرانسوي همه ساله قرباني خشونت مي شوند. مطابق آمار رسمي همه ساله حدود 10 هزار زن مورد آزار و اذيت قرار مي گيرند. ولي بر اساس تحقيقات ملي تعداد واقعي قربانيان حدود 50 هزار نفر است كه به دلايل مختلف از جمله تحقير از مراجعه به مراكز پليس خودداري مي كنند.
    اين گزارش ضمن اعلام آمارقتل در اسپانيا در هر 4 روز براي 1 زن اضافه مي كند: در سال 2003، 73 زن در اين كشور توسط شوهران خود به قتل رسيدند كه 55 نفر از آنان هرگز شكايتي به مقامات پليس و قضا ئي تسليم نكرده بودند. تعداد زناني كه در اسپانيا در سال 2003 به قتل رسيدند 34 درصد بيش از سال 2002 بود. بيش از 11 درصد از زنان بالاي 18 سال در اسپانيا قرباني خشونت مي شوند كه حدود 2 ميليون نفر هستند.
    براساس جديدترين آمارها در انگليس، 26 درصد زنان در محيط خانواده قرباني خشونت هستند به اين معني كه در هر هفته 2 زن توسط شوهران و يا فردي كه قبلا با وي زندگي مي كرده، به قتل مي رسند.
    همچنين در ايرلند بيش از نيمي از زناني كه به قتل مي رسند توسط شوهر و يا فردي كه با وي زندگي مي كند، كشته مي شوند.
    در فنلاند در هر سال 27 زن به دليل خشونت شوهر و يا فردي كه با وي زندگي مي كنند كشته مي شود ، در اتريش خشونت عليه زنان، دليل عنوان شده در نيمي از موارد طلاق است، در هلند 20 درصد از زنان قرباني خشونت جسمي همسر سابق يا فعلي خود قرار مي گيرند.
    در پرتغال 8/52 درصد از زنان اظهار كرده اند كه در معرض خشونت شوهر يا فردي كه با وي زندگي مي كنند قرار داشته‌اند، در آ لمان در هر 4 روز 3 زن توسط شوهر يا فردي كه با وي زندگي مي كنند، به قتل مي رسند كه سالانه رقمي بالغ بر 300 نفر را شامل مي شود.
    ، در مجارستان 10 درصد از زنان اظهار مي دارند كه در خانواده مورد بي احترامي و خشونت قرار گرفته اند، در جمهوري چك 38 درصد از زنان گفته اند كه در معرض خشونت جسمي يا جنسي فردي كه با وي زندگي مي كنند قرار گرفته اند. تنها 10 درصد از قربانيان به نيروي پليس شكايت كرده اند. ،زنان در كشورهاي روماني، نروژ، لوگزامبوگ، دانمارك، سوئد و ايتاليا نيز از خشونت رنج مي برند
    نتيجه يك بررسي جديد در تركيه نشان مي دهد كه 32 درصد از زنان تركيه از خشونت در محيط خانواده رنج مي برند.
    در روسيه در هر روز 36هزار زن توسط شوهران خود كتك مي خورند و خشونت عليه زنان منجر به قتل 1 زن در هر 40 دقيقه مي شود.
    بنابراين گزارش ،رهيافت اتحاديه اروپا در زمينه مبارزه با خشونت عليه زنان مبتني بر 3 عنصر پيشگيري، تدوين قوانين واجراي سياستها و حمايت مالي و قضائي از قربانيان است. اين رهيافت از طريق اجرا ي برنامه اقدام مبتني بر 4 اصل تحقق مي يابد كه عبارتند از:
    جمع آوري آمار موارد خشونت، بررسي علل و ريشه هاي خشونت ، مطالعه هزينه ها و تبعات منفي اقتصادي، اجتماعي و بهداشتي خشونت عليه زنان و ارائه توصيه هاي عملي براي ممانعت از بروز خشونت.
    برنامه مزبور شامل مجموعه اي از اقدامات است كه مهمترين آنها گسترش همكاري ميان سازمانهاي دولتي و نهادهاي جامعه مدني و فعاليت رسانه ها در امر اطلاع رساني و افزايش تعداد مراكز اسكان موقت زنان قرباني (پيشگيري) تدوين قوانين به منظور شناسايي خشونت در محيط خانواده به عنوان جرم و تعقيب قضائي خاطيان و تسهيل در امر رسيدگي به پرونده ها (تدوين واجراي قوانين) و حمايت مالي از قربانيان و تعيين كمك هزينه زندگي (حمايت مالي از قربانيان) مي باشد.
    در سالهاي اخير كشورهاي اروپايي مجموعه اي از اقدامات عملي و اصلاح قوانين را به منظور مبارزه با خشونت عليه زنان طرح و اجرا كرده‌ اند . اتريش در اروپا به عنوان كشوري كه رويه مطلوب و مترقي در مبارزه با خشونت عليه زنان دارد مورد ملاحظه قرار مي گيرد. به اين جهت كه مطابق قانوني كه در سال 1997 در اين كشور به تصويب رسيد از ورود فردي كه مرتكب خشونت شده به محيط خانوادگي جلوگيري و حضانت فرزندان به قرباني خشونت سپرده مي شود و رسيدگي قضائي در پرونده تسريع و قرباني از طريق يك كميته مشورتي از مشاوره رايگان و ساير حمايتهاي مندرج در قانون بهره مند مي‌شود.
    در اسپانيا قانوني در سال 2003 به تصويب رسيد كه بر اساس آن در صورت شكايت قرباني دادگاه موظف است ظرف حداكثر 72 ساعت موضوع را مورد رسيدگي قرار داده و اقداماتي شامل بازداشت و يا جابجايي فرد خاطي انجام دهد و باتسريع در رسيدگي قضائي موضوع در مدت 15 روز بررسي شود. همچنين به قرباني به مدت 10 ماه كمك هزينه اي معادل 300 يورو در ماه پرداخت مي شود. اسپانيا مبارزه با خشونت عليه زنان را پس از كسب قدرت توسط زاپاته رو، اولويت ملي اعلام كرد.
    در جمهوري چك در سال 2003 اقداماتي شامل برگزاري نشست هاي بين المللي، پخش برنامه هاي تلويزيوني واختصاص يك صفحه در پايگاه جهاني اطلاع رساني و اصلاح برخي از قوانين به منظور ارتقاي آگاهي عمومي و با هدف مبارزه با خشونت عليه زنان انجام شد.
    در فرانسه با اصلاح قوانين طي سالهاي 2004 و 2005 سعي شده تا از قربانيان خشونت در محيط خانواده حمايت بيشتري به عمل آيد . لذا در صورت بروز خشونت، فرد خاطي از محيط خانه اخراج مي شود در اين صورت مادر و فرزندان مجبور به جستجو براي تأ مين مسكن نيستند.
    دلايل خشونت عليه زنان در خانواده هاي اروپايي شامل نوشيدن الكل، مصرف مواد مخدر، بيكاري، طلاق، مشكلات اقتصادي و بي بندو باري‌هاي اخلاقي است كه توصيه بنيادين كارشناسان و مسئولان اتحاديه اروپا براي مبارزه با خوشنت عليه زنان، تحقق تساوي جنسيتي و ارتقاي آگاهي عمومي از وجود اين پديده در اروپا و احترام به كرامت انساني زنان است.
    مطابق اظهارات مسئولان اتحاديه اروپا علي رغم تلاشهاي به عمل آمده خشونت عليه زنان در اروپا همچنان در حال افزايش است كه اثبات مي‌كند صرف اتكا به قانونگذاري و تلاش براي ايجاد برابري جنسيتي نمي تواند منجر به ممانعت از بروز خشونت شود بلكه در كنار راهكارهاي قانوني، تلاش در مسير تحكيم بنيانهاي اخلاقي و خانوادگي براي محو خشونت امري لازم و ضروري است.
    زنان تقريبا نيمي از جمعيت هر جامعه را تشكيل مي دهند و سعادت و آرامش خاطر آنان نقش مهمي در تربيت فرزندان و موفقيت خانواده به عنوان مهمترين واحد سازنده اجتماع دارد. لذا جلوگيري از بروز خشونت عليه زنان نقش مهمي در پيشرفت هر جامعه دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

 

 

 

در 35 سال گذشته، تعداد كودكاني كه از زوج‌هاي غيرمزدوج در اروپا متولد مي‌شوند، حدود شش برابر شده و آمار كودكان نامشروع به حدود يك كودك از هر سه كودك رسيده است كه اين امر، باعث تغيير چهره خانواده‌هاي اروپايي شده و آنان را از قالب شناسايي خارج كرده است.

بنا بر آمار و گفته‌هاي تحليلگران اجتماعي، در حالي كه بيشتر دولت‌هاي اروپايي، اين امر را نشانه‌اي عادي براي تغيير زمان مي‌دانند، عده‌اي از كارشناسان، اين روند را هشداري عليه اروپا ارزيابي مي‌كنند.

با توجه به پايه‌هاي سست خانواده‌هاي غيررسمي و توجيهات اجتماعي خانواده‌هاي تحت پوشش يكي از والدين، «جان راميش» از اساتيد اقتصاد دانشگاه «اسكس» انگلستان مي‌گويد: «افزايش تولد كودكان خارج از چهارچوب ازدواج، دليلي بسيار مهم براي نگراني است».

اگر يافته‌هاي دكتر ارميش در مورد پايان يافتن بسيار سريع‌تر زندگي‌هاي مشترك غيررسمي در انگلستان و قاره اروپا و نتايج دكتر «پيتر بريرلي»، عضو گروه تحقيقات مسيحي لندن درست باشد، آن‌گاه افزايش تعداد اين‌گونه خانواده‌ها به اين معني است كه دولت انگليس بايد سياست‌هاي خود را به طور جدي تحت بازبيني قرار دهد.

نياز به مسكن جديد براي خانواده‌ها بيشتر، امكانات بهداشتي بيشتر براي كودكان، توجه بيشتر به مادران مجرد شاغل! و توجه بيشتر به نيازهاي تحصيلي و اجتماعي جواناني كه با يك سرپرست (يا پدر يا مادر) بزرگ شده‌اند؛ همه اين مسائل، براي كشورهايي است كه در حال حاضر، زير خط رشد جمعيت و برنامه‌‌هاي رفاهي هستند.

با توجه به تفاوت‌هاي سنتي، اجتماعي، مذهبي و اقتصادي 25 كشور قاره اروپا، ميزان اين‌گونه تولدهاي خارج از چهارچوب ازدواج در نقاط گوناگون اين قاره متفاوت است.

در سوئد اين آمار، حدود 56 درصد، در يونان، 4 درصد و بر پايه آمار رسمي مقامات اتحاديه اروپا، اين ميزان در فرانسه 48 درصد، در انگلستان 42 درصد و در آلمان 28 درصد است.

اما دو فاكتور، تقريبا در ميان همه آنان مشترك است و آن اين‌كه اين ميزان در دهه‌هاي اخير، رشد وحشتناكي داشته و مربوط به كودكاني است كه از زوج‌هايي كه با هم زندگي مي‌كنند، متولد مي‌شوند، نه از مادران تنها.

يك مورد از تحقيقات اخير مجلس فرانسه درباره خانواده، نشان داده است كه ازدواج، ديگر يك بنياد شكست‌ناپذير براي توليد بچه نيست و همچنين اعلام شد كه همزيستي‌هاي آزادانه به شدت رايج شده‌ است.

در آلمان، تحقيقات اخير اداره آمار فدرال آلمان نيز نتايج مشابهي را به دست داد: تنها 38 درصد زنان و 30 درصد مردان، ازدواج را جزيي لازم براي زندگي با شخص ديگر مي‌دانند.

اداره آمار ملي انگليس (ONS) نيز در سال 1999 به اين نتيجه رسيد كه زوج‌هاي هم‌زيست انگليس با 24 درصد مردان و 25 درصد زناني كه اين‌گونه مشاركت‌هايي دارند، نسبت به سال 1986 دو برابر شده‌اند.

دكتر بريرلي مي‌گويد: «امروزه مردم انتظار ندارند كه ازدواجشان زياد به طول انجامد؛ بنابراين، گمان مي‌كنند كه چرا بايد تن به ازدواج پرهزينه و سپس طلاق پيچيده بدهند».

به گزارش «ONS»، هرجا هم‌زيستي بين زن و مردي باشد، بچه‌اي نيز به وجود مي‌آيد و يكي از دلايل افزايش اين‌گونه كودكان، رشد اينچنين زندگي‌هايي است كه به ويژه از سال‌هاي دهه 80 در بسياري كشورهاي اروپايي به سرعت آغاز شده است.

اما چرا شش برابر شدن اين‌گونه والدين طي سي سال؟
دكتر ارميش، ريشه‌هاي اين امر را در قرص‌هاي ضدبارداري مي‌بيند كه در اروپا و از اوايل دهه 70 محبوبيت زيادي پيدا كردند. اين امر، باعث به تأخير انداختن ازدواج هم مي‌شد. در آن زمان يا كسي رابطه‌اي نداشت و يا ريسك داشتن بچه نامشروع را به جان مي‌خريد، اما قرص‌ها اين مشكل را نيز از بين بردند.

دكتر كونتيزا، از اعضاي مؤسسه آمار و تحقيقات آلمان مي‌گويد: علت ديگر، مدرنيزه شدن نقش زنان در جامعه و همچنين اجازه كار به زنان داراي فرزند است؛ بنابراين، دلايل كمي براي ازدواج باقي مي‌ماند.

بنا بر گزارش سازمان «ONS»، تغيير ارزش‌هاي اجتماعي در جوامعي كه مذهب و كليسا با تأثير رو به كاهشي روبه‌رو هستند، نشان مي‌دهد، مادراني كه تحت عقد ازدواج بچه‌دار شده‌اند، بسيار مذهبي‌ترند.

در فرانسه كه مردم به ندرت به كليسا مي‌روند، مؤسسه مطالعات آماري ملي آن اعلام كرد: جامعه نيز بين زوج‌هاي مزدوج و غيرمزدوج چندان تفاوتي نمي‌گذارد و هيچ مخالفت اجتماعي با اين قضيه وجود ندارد. البته در فرانسه هيچ تفاوت حقوقي هم بين زوج‌هاي مزدوج و غيرمزدوج در مسائلي مانند ارث و حقوق والدين نيست. در انگليس، پدران غيرمزدوج در صورتي كه جداي از مادر و كودك زندگي كنند، هيچ حق والديني ندارند.

همچنين در انگليس و فرانسه، پايداري اين هم‌زيستي‌ها نسبت به ازدواج‌هاي رسمي بسيار كمتر بوده و باعث افزايش تعداد خانواده‌هاي تك‌والديني شده است.

بر پايه تحقيقات دكتر ارميش، زمان ميانگين هم‌زيستي‌ها در انگليس بين سه تا چهار سال است. البته اين واقعيت نيز وجود دارد كه معمولا 40 درصد اين هم‌زيستي‌ها به ازدواج منجر مي‌شود. همچنين تنها 35 درصد كودكان انگليسي حاصل هم‌زيستي، تا شانزده سالگي با والدينشان زندگي مي‌كنند كه اين ميزان در ميان زوج‌هاي مزدوج 70 درصد است.

در حالي كه تعداد هم‌زيستي‌هاي منجر به ازدواج از كشوري به كشور ديگر متفاوت است (در ايتاليا، سوئد، اتريش و سوئيس، حدود 70 درصد، در حالي كه در فرانسه 32 درصد) تحقيقات امريش، نشانگر روندي جالب توجه در فرانسه است؛ در فرانسه گسست هم‌زيستي‌ها، دو برابر ازدواج‌هاي رسمي است.

دكتر بريرلي مي‌گويد: تمايل به داشتن اين‌گونه فرزندان تا زماني كه تحول عظيمي در قلب‌هاي اروپايي و كل جامعه اروپا صورت نگيرد، ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:57  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

اين مقاله را مدتي پيش در سميناري در ترکيه ارائه کرده بودم که گمان مي‌کنم در شرايط فعلي، مفيد باشد. ضمنا عکس ضميمه (با سيدحسن) هم شايد به کار بيايد.
البته امکانات لازم براي قيچي کردن تکه سيد حسن را نداشتم!

عکس به ترتيب از راست به چپ محسن مومني نويسنده ـ اکبر خليلي نويسنده ـ غلامعلي رجايي نويسنده ـ هاشمي رايزن اسبق ايران ـ سيدحسن نصرالله ـ رضا اميرخاني نويسنده ـ محمدرضا بايرامي نويسنده ـ شهريور وابسته فرهنگي

اين متنِ صحبتي است كه در آبان 84 در اجلاس نويسند‌گان خاورميانه به دعوت انجمن اديبانِ تركيه، در آنكارا، سالنِ اجتماعات شهرداري چانكايا، ارائه شد.

لبنان و فلسطين: لاالجملي و لاالناقتي!
مسئله لبنان و فلسطين به ما چه دخلي دارد؟
!
عنوانِ اين صحبت، ضرب‌المثلي است عربي. عرب‌زبان وقتي نسبت به مسئله‌اي بلاموضع باشد و بي‌بهره از او بخواهند تا برابر آن مسئله موضع بگيرد، چنين مي‌گويد: اين نه شترِ من است و نه ناقه من! گويا اين ضرب‌المثل گوشه چشم و تلميحي نيز داشته باشد به حكايتِ عبدالمطلب كه به عام‌الفيل به نزد ابرهه رفت و در حالي كه قوم منتظر بودند تا وي ابرهه را از ويران نمودنِ كعبه برحذر دارد، از ابرهه شترانش را طلب كرد كه سپاه به يغما برده بود... وقتي قريش و حتا خودِ ابرهه با وي محاجه كردند و دليل خواستند از رفتارِ او، عبدالمطلب چنين پاسخ داد كه:
انا رب الابلين و لهذا البيت رب...
من پروردگارِ شترانِ خويشم، اين خانه نيز پروردگاري دارد...

و البته در اين عبارت كه شايد در آن مقام به تدبير الهي لازم مي‌نمود تا معجزه ابابيل واقع شود، مي‌توان قياسي سقيم پيدا كرد براي شانه خالي كردن از بارِ مسووليت. حكمتِ ظريفي كه پارسي‌گويي آن را به شعر در آورد:
عبدالمطلب ار شترانش نجات داد
پورش رسول، جنسِ شتر را زكات داد

****

به هر رو امروز نيز كساني هستند كه در مواجهه با مسئله لبنان و فلسطين، بانگِ «لاالجملي و لاالناقتي» سر مي‌دهند. اين قضيه البته در ميانِ روشن‌فكرانِ خاورميانه كم‌تر به چشم مي‌خورد. روشن‌فكرانِ خاورميانه عمدتا نسبتِ صحيحي با مسئله فلسطين برقرار مي‌كنند‍؛ خاصه روشن‌فكرانِ معارض با حكومت‌ها، كه با توجه به مواضعِ بزدلانه اغلب كشورهاي منطقه حتا به واسطه موقعيت ژورناليستيِ روشن‌فكري نيز مجبورند سرِ هم‌دلي داشته باشند با مسئله فلسطين.

اما مسئله فلسطين، فقط يك مسئله روشن‌فكرانه نيست. مسئله جنسِ انسان است. فروكاستنِ مسئله فلسطين به يك مسئله عربي در خاورميانه كه در دوره ناصري اتفاق افتاد، يعني خارج كردنِ ايران، تركيه، پاكستان، بخشي از هند، افغانستان و باقيِ كشورهاي اسلاميِ غيرِ عرب‌زبان از گردونه دفاع از ملتِ فلسطين. حتا فروكاستنِ مسئله فلسطين به يك مذهب خاص از اسلام، يعني خارج كردنِ شيعيان و علويان و باقي مذاهب از اين جبهه‍؛ كه اقلا در موردِ دو مذهبِ اخيرالذكر، مي‌توان به آزادسازيِ جنوبِ لبنان و نقشِ آنان در احياي مقاومت اشاره كرد و روشن نمود كه در صورتِ نگاهِ مذهبي به فلسطين و حذفِ شيعيان و علويان چه ضربه‌اي به مقاومت فلسطين خواهد خورد. حتا نگاهِ قطبيِ سياسي به معناي چپ و راست كه امروز در اين نشست مبتلابه بسياري از آرا بود، باعث فروكاستنِ مسئله فلسطين به يك مسئله قطبيِ سياسي خواهد شد.

مسئله فلسطين، مسئله جنسِ انسان است. و اين يعني نگاهِ همه‌جانبه‌گرا.
البته شايد اين عبارت براي مردمانِ آرمان‌خواه و جريانِ اصيلِ روشن‌فكري كافي باشد، اما پرروشن است كه چنين نسخه‌اي براي حكومت‌هاي امروزينِ خاورميانه اثربخش نيست. پس بگذاريد از زاويه‌اي ديگر به اين مسئله بنگريم. زاويه‌اي كه فارغ از مسائلِ انساني با يك نگاهِ منفعت‌گرايانه به مسئله فلسطين مي‌نگرد تا جوابي بدهد به آن كه مي‌گفت: «لبنان و فلسطين، لاالجملي و لاالناقتي!]

****

در عالم جنگ‌ها را به دوگونه ساختاري افراز كرده‌اند. جنگ‌هاي قلعه‌اي و جنگ‌هاي ميداني. سيرِ تمدنيِ بشري نشان مي‌دهد كه جنگ‌آورانِ عالم آرام آرام از جنگ‌هاي قلعه‌اي به سمتِ جنگ‌هاي ميداني تغييرِ ساختارِ نظامي داده‌اند.

يعني اگر عقلانيتِ يوناني را داورِ تمدنِ غرب بدانيم بي‌گمان بايستي به افسانه هومر بنگريم و ماجراي خدعه اسبِ تروا. ده سالِ محاصره تروا كه مستحكم‌ترين قلعه آن روز غرب بود، عاقبت با شكستِ قلعه‌نشينان -ولو به خدعه- تاي تمتِ جنگ‌هاي قلعه‌اي بود در تمدنِ غرب.

يونانيان و روميان به عنوانِ پدر و مادرِ مطلقه تمدنِ غرب، آموختند كه قلعه -ولو خيبر- فتح شدني است. پس جنگ‌ها را به ميدان‌هاي جنگ كشاندند.
شكست قلعه‌نشين در يك جنگِ قلعه‌اي يعني از دست دادنِ همه دارايي‌ها و مهتوك شدن همه حرمت‌ها. حال آن كه شكست، در يك جنگِ ميداني دستِ بالا يعني يك خسرانِ ماديِ قابلِ جبران.

غربيان پس از فهمِ تاريخي تمايزِ جنگِ ميداني و جنگِ قلعه‌اي هرگز قلعه نساختند و هماره در ميدان‌ها -هر چه دورتر به‌تر- جنگيدند. حال آن كه بسياري از قلاع معتبر شرقي نه در قرونِ ماضيه كه در پانصد سالِ اخير ساخته شده‌اند.
متفكرانِ كشورِ ميزبانِ ما -تركيه- اگر تفاوت اين دو نگرش را در دورانِ پادشاهيِ عثماني پي‌گيري كنند به نتايجِ روشني دست خواهند يافت. اگر نفوذِ تمدنِ اسلامي را با جنگ‌آوري‌هاي امثالِ سردار محمد فاتح و جنگ‌هاي ميدانيِ او مقايسه كنيم با دورانِ قلعه‌نشينيِ سلاطينِ عثماني در قرنِ نوزدهم تا اضمحلالِ كامل، در مي‌يابيم كه اين تفاوتِ نگرش چه گونه سلسله‌اي را از پا مي‌اندازد.

غربيان نيز خاصه در قرنِ نوزدهم و اوايلِ بيستم با همين ترفند به سمتِ استعمارِ ممالكِ دوردست تغييرِ جهت دادند. جنگ‌هاي ميداني، در ميدان‌هايي هر چه دورتر. استعمار يعني جابه‌جاييِ مرزهاي امنيتي، اقتصادي و حكومتي از مرزهاي جغرافيايي. مهم‌ترين صرفه براي جهان‌گيران نه جهان‌گيري كه همين تغييرِ مرزهاي امنيتي بود. يعني عملا جنگ را در ميداني خارج از خانه پسنديدند نه در قلعه.

همين نگاه است كه امروز آمريكا را با صدايي گوش‌خراش در ميانه كنسرتِ جهاني به تك‌خواني وادار مي‌كند. او را از قاره‌اي به قاره ديگر مي‌كشاند و عراق و افغانستان را ميداني مي‌سازد براي جنگ. ساده‌انديشي است كه نفت را تنها عاملِ حمله‌ به خاورميانه بدانيم. آمريكا با اين كار -انتقالِ ميدانِ جنگ- هر سال هزاران يازدهِ سپتامبر را به جايي خارج از مرزهاي جغرافياييِ خود منتقل مي‌كند. يعني امنيتِ داخليِ خود را در خارج تعريف مي‌كند. و مهم‌تر اين كه تهديداتِ امنيتي را به داخلِ افواجِ سربازانِ مزدور و حقوق‌بگير مي‌برد نه در ميانِ اقشارِ مردمِ غيرنظامي. امنيتِ كساني به خطر مي‌افتد كه اصالتا براي شغلي پرخطر مزد مي‌گيرند. اين يعني يك نگاهِ ميداني و نه يك نگاهِ قلعه‌اي.
ويتنام در دهه‌هاي پيش و افغانستان و عراق در اين چند ساله و فلسطين اشغالي در همه اين سال‌ها ميدانِ جنگِ ايالات متحده بوده‌اند. ميداني با فاصله‌اي دورتر از هزاران كيلومتر...

دوستانِ مائوييست حاضر در اين جلسه كه به جناحِ چپِ روشن‌فكري تركيه وابسته‌اند، امروز چاره‌اي ندارند مگر آن كه فيدليست شوند و به احترام عمو فيدل كلاه از سر بردارند. اما فراموش نكنيم دليلِ پاي‌داريِ كوبا در اين سال‌ها فقط پاي‌مردي عمو فيدل نيست. كاستروي دوست‌داشتني از يك امتياز ديگر به جز پاي‌مردي بهره مي‌برد. كوبا در فاصله نود مايليِ جنوبِ ايالات متحده است. پس طبقِ آن چه ذكر شد، كوبا در حريمِ قلعه‌اي امريكاست، نه در بازه ميداني. پس ايالاتِ متحده هيچ‌گاه حاضر نخواهد شد با كوبا واردِ درگيريِ نظامي شود و عملا قلعه‌اش را در معرض حمله قرار دهد. يعني به خلافِ نظرِ عوام‌زده‌اي كه هماره تعجب مي‌كند از اين كه چه‌گونه جزيره‌اي كوچك در نود مايليِ جنوبِ ايالاتِ متحده اين‌چنين قدرت‌مند مقاومت كرده است، بايد روشن كرد كه آمريكا به دليلي عقلاني كه همان پرهيز از جنگِ قلعه‌اي باشد، هرگز حاضر نمي‌شود آتش جنگ را چنين نزديك به خانه روشن كند كه آن را كه خانه نئين است، بازي نه اين است...
×××
نگاهِ مسبوق به سابقه آمريكا و انگليس به مسئله فلسطينِ اشغالي نيز از همين مزيتِ جنگِ ميداني نشات مي‌گيرد. اسرائيل اگر از مالياتِ مردمِ امريكا باج مي‌گيرد، دقيقا به دليلِ فهمِ همين نكته است. اسرائيل در قبالِ تحملِ بسياري از تهديدات عليه امريكا و انگليس و در خطر افتادنِ امنيت شهروندانش به عوضِ شهروندان انگليسي و امريكايي طلبِ مزد مي‌كند و اين مزد البته حقِ مسلم اوست. در عالم امروزين هيچ كسي بي‌جهت مزد نمي‌گيرد!

****

اما آيا از منظري ديگر نيز مي‌توان به اين قضيه نگريست؟ تا اين‌جا سودمنديِ چنين نگاهي را براي دشمنانِ مردمِ فلسطين شرح داديم. آيا براي دوستانِ مردمِ فلسطين نيز منفعتي در هم‌چه نگاهي هست؟
بگذاريد مطلب را جورِ ديگري توضيح بدهم. كشورِ من، ايران، تنها كشوري است كه در آن سياست‌هاي دولتي در زمينه حمايت از مردمِ فلسطين، از علاقه‌مندي‌هاي مردمي سبقت گرفته است. يعني دولت هم‌دوش و بل پاره‌اي اوقات جلوتر از مردم، در زمينه حمايت از فلسطين گام برمي‌دارد. چنين نگاهي البته آفتي نيز دارد. جريانِ روشن‌فكري كه گاهي به غلط روي موضعِ ضددولتيِ خود -و نه غيرِ دولتي- تكيه دارد، در بعضي موارد خود را از گردونه حاميانِ ملتِ فلسطين خارج مي‌كند و اين امر را به دولتِ ايران محول مي‌كند.

اما بناي استدلالم بر اين است كه منفعتِ جمهوريِ اسلاميِ ايران را از اين نگاه از منظريِ سودگرايانه شرح دهم. خارج از مسائلِ آرماني و انساني، ايران چه نفعي مي‌برد از اين حمايت؟
دشمنيِ ايران با ايالاتِ متحده، يك دشمنيِ عميقا معنوي است. يعني نگاهِ غيرِ انسانيِ موجود در سلطه جهاني، هيچ زماني نمي‌تواند با نگاهي انساني پيوند بخورد ولو اين كه سدِ راهِ منافعِ ماديِ فراواني باشد. اين دشمنيِ عميق را مقايسه كنيد با دشمنيِ رژيمِ صدام يا حركتِ القاعده و حكومتِ طالبان. كه اين هر دو برآمده‌ از حمايتِ امريكا هستند. صدام و طالبان به عنوانِ دو ابزار براي هژمونيِ ايالاتِ متحده مقابلِ ايران و شورويِ سابق سال‌ها از حمايتِ مستقيمِ امريكا بهره مي‌بردند. طالبان به عنوانِ يك چهره اكسترميستيك از اسلام و صدام نيز به عنوانِ چهره‌اي اكسترميستيك از حكومتِ مستبد، هر دو باطنا به سودِ امريكا كار مي‌كردند. چرا ايالاتِ متحده در حمله به خاورميانه بايستي پيش از جمهوريِ اسلاميِ ايران، به صدام و طالبان حمله كند؟ اين سوالي بسيار جدي است. نيروگاهِ اتميِ در حالِ ساختِ بوشهر، هدفِ ساده‌تر و در عينِ حال ارزش‌مندتري است از كوهستان‌هاي افغانستان و بيابان‌هاي عراق. از طرفِ ديگر، قطعا عمقِ دشمنيِ ايران براي استراتژيست‌هاي امريكايي پوشيده نيست. همين‌طور مزيت‌هاي جغرافيايي و اقتصادي و سياسيِ سلطه بر ايران. ساده‌انگاري است اگر فقط مسائلِ مردمي (ميزانِ رضايت از حكومت، مشاركت در دفاع و...) را باعثِ عدمِ حمله بدانيم. همين طور ساده‌انگاريِ ديگري است اگر گمان كنيم قدرتي نظامي در جهان وجود دارد كه بتواند در مقابلِ نيروي نظامي امريكا ايستاده‌گي كند. پس چيست كه باعثِ نجاتِ جمهوريِ اسلامي ايران مي‌شود؟

ايران، از سال‌ها پيش با يك نگاهِ استراتژيك، در حين جنگِ عراق، به اين حقيقت دست پيدا كرد كه حركت به سمتِ جنگِ ميداني تنها راهِ نجاتِ اوست. پس در حمايتِ غيرقابلِ انكارِ معنويِ ايران از مبارزانِ حزب‌الله جنوبِ لبنان، يك منفعتِ مادي نيز ملحوظ است. اگر ايالاتِ متحده نسبت به ايران تعرضي داشته باشد، ميدان‌هاي ديگري در عالم، به آتش كشيده خواهند شد. قلعه صدام فتح شدني است، اما ميدانِ جمهوريِ اسلامي ايران، در خارج از مرزهاي جغرافيايي گربه‌سانش گسترده شده است. يعني مسئله حمايت از فلسطين حتا با ديدِ منفعت‌گرايانه نيز قابلِ توجيه است.

و همين است كه در نگاهِ مديريتِ كلانِ ايران، عمقِ استراتژيكِ انقلابِ اسلامي را در نهضت‌هاي آزادي‌بخش تعريف مي‌كنند. با اين ويژه‌گي مي‌توان امنيتِ داخليِ كشور را تامين كرد. يعني اتفاقا با اين نگاه مي‌توان حتا شترانِ خويش را حفظ نمود تا ديگر «لاالجملي و لاالناقتي» گفتن وجهي نداشته باشد.

****

اگر حاكمانِ خاورميانه شعوري در خور شانِ تاريخ خاورميانه داشتند، در مي‌يافتند كه امروز ميدانِ جنگ‌شان فلسطين است. و اگر اين گونه بود ناآرامي‌ها را از داخلِ مرزهاي جغرافيايي خارج مي‌كردند و امنيت را براي مردم‌شان به ارمغان مي‌آوردند. اين نكته‌اي است كه در نگاهِ بزدلانه و متاسفانه غيرِ عاقلانه اغلبِ حاكمانِ خاورميانه جاي‌گاهي ندارد. تنها پاتك در مقابلِ تكِ ايالاتِ متحده به منطقه خاورميانه، ابرازِ حساسيت است به صورتِ عملي در موردِ فلسطين. دوستانِ فلسطينيِ حاضر در جلسه مرا خواهند بخشيد. اين نگاه، يك نگاهِ انساني نيست، اما چاره‌اي نداريم مگر شاخك‌هاي منفعت‌طلبِ اهلِ دنيا را حساس كنيم!
×××
اما آن‌چه پيرامونِ تفاوتِ جنگِ قلعه‌اي و جنگِ ميداني ذكر شد، فقط به جنگ‌هاي فيزيكي بر نمي‌گردد. بگذاريد در پايانِ مقال برگردم به مثالي از جنگِ انديشه و تفاوتِ جنگِ قلعه‌اي و ميداني در عرصه انديشه. و به فضلِ خدا در آن راه‌كاري بيابيم در وضعِ موجود.

جدال در عالمِ انديشه نيز به همان شدت و حدت جدال در عالم واقع و بل‌كه با قوتي بيش‌تر هماره پاي‌دار است. همين دو راه‌بردِ جنگِ ميداني و جنگِ قلعه‌اي، در عالمِ انديشه نيز قابلِ شناسايي است. سال‌هاست علماي مذاهبِ عامه گرفتارِ نگاهِ قلعه‌اي شده‌اند. قلعه دانش‌گاهِ الازهر هرگز نمي‌تواند در مقابلِ هجومِ شبهاتِ مذهبي از سمتِ غرب مقاومت كند. پس چاره‌اي نداريم مگر آن كه مانندِ غربيان، انديشه ديني را در ميدان‌هاي جنگيِ جهان مستقر كنيم. امروز انديشه اصليِ تمدنِ غرب، در هيچ كتابي، در هيچ كليسايي، در هيچ دانش‌گاهي پناه نگرفته است. آن انديشه در جانِ تماميِ انسان‌هاي عالم مشغولِ مجادله است. اين يعني جنگِ ميداني در عالمِ انديشه. الازهر قرار است قلعه‌اي باشد تا در آن همه سوالاتِ عالم پاسخ بگيرند. اما خودِ اين قلعه در محاصره‌ است. محاصره‌اي با سرنوشتي محتوم. چرا كه جانِ قلعه‌نشينان در جنگي ميداني درگير است. الازهر قرار است پاسخ‌گوي مسائلِ مستحدثه باشد. اين يعني نگاهِ قلعه‌اي. در ايرانِ ما، انقلابِ اسلامي توسطِ كسي راه‌بري شد كه اين نگاه را تغيير داد. او تصميم گرفت كه خود مسئله مستحدثه باشد. خود، محدثِ حادثه باشد. پس آن حادثه در ميدان‌هاي عالم راه مي‌پيمايد و امروز مثلا در جانِ سيدحسن نصرالله مي‌نشيند. (كسي كه اين نوشته نيز حاصلِ مباحثه رودررو با اوست) اين گونه انديشه از قلعه خارج مي‌شود و در ميدان خودنمايي مي‌كند و عوضِ هل من ناصر، هل من مبارز سر مي‌دهد.

****

اين پديده انساني را بايستي با ساختِ شبكه‌هاي انساني تقويت نمود. اين وظيفه جريانِ روشن‌فكريِ خاورميانه است. صهيونيزم كه امروزِ موتورِ فكري تمدنِ غرب و بالاخص ايالاتِ متحده است، از قرن‌ها پيش اين شبكه انساني را فعال كرده است. مارانو‌ها يا همان يهوديانِ به ظاهر مسيحي شده، در تمامِ كشورهاي اروپايي در دورانِ اوجِ يهودستيزي با هم متحد بودند و قوانينِ انسانيِ شبكه‌اي ميان‌شان حكم‌فرما بود. همين مارانو‌ها كه يهودي‌الاصل بودند و جامه مبدلِ مسيحي پوشيده بودند پس از مهاجرت به ايالاتِ متحده در قالبِ پيوريتن‌ها سازمان‌دهي شدند و رد ايشان تا نئومحافظه‌كارانِ جديد حاكم قابلِ پي‌گيري است.

اگر تشكيلاتِ انساني را در پيوريتن‌ها مقايسه كنيد با جريانِ فراماسونريِ مبتلابهِ بسياري از كشورهاي منطقه، به اين نتيجه جذاب مي‌رسيد كه شبكه انساني يك‌ساني تشكيل شده است. فقط با نام‌هاي مختلف.

جالب‌تر آن كه فراماسونري به عنوانِ يك جريانِ تصميم‌ساز و بازي‌ساز، بر اغلبِ حكومت‌گرانِ جهان -نه فقط مصر و تركيه و ايران- در دوره‌اي موثر بودند. همان تفكرِ تصميم‌ساز در دوره‌اي ديگر، خطرِ وجهه سياسي-اجتماعيِ دينِ اسلام را دريافت و با جعلِ فرقه جعليِ بهاييت در مقابلِ تشيع سعي نمود تا در كيانِ دينِ مبينِ اسلام رخنه ايجاد نمايد. اگر به تشكيلاتِ بهاييت به عنوانِ يك شبكه انساني توجه كنيم در مي‌يابيم كه به لحاظِ شبكه‌اي و تشكيلاتي، بهاييت و فراماسونري، يك شكل دارند. يعني روندِ راي‌دهيِ شوراي افتاء بهاييت دقيقا مشابه است با حلقه يك بهاييت. كمااين كه ساختار حلقه‌اي-حلزوني، بينِ بهاييت و فراماسونري مشترك است. اما اگر به مقرِ كنونيِ شوراي افتاء بهاييت در حيفاي فلسطينِ اشغالي دقت كنيم و توجه كنيم به دوره ساختنِ اين فرقه كه هم‌زمان است با حكومتِ حاكمِ دست‌نشانده بريتانياي كبير در آن منطقه نكته ديگري نيز متبادر به ذهن مي‌شود و آن نيز شباهتِ قريبِ تشكيلاتِ انسانيِ تصميم‌ساز در صهيونيزمِ جهاني است با فراماسونري و بهاييت كه هر سه با پشتي‌باني بريتانياي آن‌روز به عنوانِ پاي‌تختِ تمدنِ غرب در منطقه فلسطينِ اشغالي نمو پيدا كرده‌اند.

روشن‌فكريِ خاورميانه نيز هيچ چاره‌اي ندارد الا ساختنِ يك شبكه انساني فرامرزي با هدفِ تصميم‌سازي براي تصميم‌گيران. باشد كه فارغ از اختلافات به آن سمت گام برداريم...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:56  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

در 35 سال گذشته، تعداد كودكاني كه از زوج‌هاي غيرمزدوج در اروپا متولد مي‌شوند، حدود شش برابر شده و آمار كودكان نامشروع به حدود يك كودك از هر سه كودك رسيده است كه اين امر، باعث تغيير چهره خانواده‌هاي اروپايي شده و آنان را از قالب شناسايي خارج كرده است.

 

-در آلمان، تحقيقات اخير اداره آمار فدرال آلمان نيز نتايج مشابهي را به دست داد: تنها 38 درصد زنان و 30 درصد مردان، ازدواج را جزيي لازم براي زندگي با شخص ديگر مي‌دانند.

- مطابق آخرین آمارهای مرکز ملی آمار سلامت در ایالات متحده 29 درصد از کودکانی که سال گذشته در ایالات متحده متولد شده اند از مادرانی بدنیا آمده اند که هرگز ازدواج نکرده اند.

-  در سال گذشته 1.5 میلیون کودک بدون مشخص بودن پدر آنها از مادرهایی بدنیا آمده اند که هرگز ازدواج نکرده اند.

-دفتر حقوق بشر سازمان ملل: سالانه در آمریکا 50000 نفر بر اثر خودکشی میمیرند

- طبق آمار سازمان بهداشت جهانی (WHO)کمترین میزان خودکشی در کشورهای اسلامی و نیز کشورهای آمریکای لاتین و بالاترین میزان خودکشی درکشورهای اروپای شرقی  و آمریکا گزارش شده است

- راديو فرانسه- کودکان متولد شده خارج از ازدواج (نامشروع) 46% کودکان فرانسوي را تشکيل مي‌دهند، اين رقم در سال 1968 تنها 6% بود.


- سالانه در دنیا بیش از ۱۵۰۰۰۰۰۰۰ (صد و پنجاه میلیون) اسقاط جنین صورت می گیرد

 درسال ۲۰۰۳در حدود 94 هزار نفر زن مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند در عین حال که زنان در این کشور در برابر کار مساوی تنها 80% حقوق مردان را دریافت میکنند

سالیانه در آمریکا بیش از 400 هزار کودک مورد تجاوز جنسی قرار میگیرند و به صف کودکان برای فحشا در می‌آیند که اکثریت آنها در کار صنعت سکس مورد سوء استفاده قرار میگیرند. آمریکا تاکنون کنوانسیون حقوق کودکان و زنان را امضا نکرده است.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:51  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  |