تبليغاتX
خون شهید

خون شهید

درباره همه چیز علی الخصوص شهدا

مربوط به قسمت با شهدا مجمع (چند عکس خودتان به آن اضافه کنید)

مي ترسم روزي به نام تمدن به گردن بعضي زنگوله بيندازند!


مي ترسم شلوارهاي جين و برمودا کاردستمان دهد


و شکلات هاي انگليسي دهانمان را ببندد.


گاوهاي چشم چران ، آزادانه درخيابان مي چرند


پسرخوانده هاي مايکل جاکسون به دانشگاه مي روند


انيشتين بي خوابگاه مي ماند.


بوفالوهاي امريکا خليج فارس را شخم مي زنند.


برادرم با پوتين هاي کهنه ي سربازيش بسيجي مي شود


مادرم آب و آيينه و قرآن مي آورد، پدرم« فالله خير حافظا مي خواند »


اما بعضي خاطرشان جمع است که  ناوگان امريکا به استخرهاي سرپوشيده شان کاري ندارد


کامبيزخان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند .


آلفرد فکر مي کند ازدماغ فيل افتاده است براي همين مي خواهد به هندوستان پناهنده شود!!!


گيتي گيتار را ترجيح مي دهد:


سوزي بي آ نکه خجالت بکشد نامه ي بوي فرندش را، براي مادرش مي خواند


راديو از ماووت مي گويد


مادرم آماده مي شود به بهشت زهرا برود


امروز پسر همسايه مان شهيد شد


امااين باعث نمي شود که ساسان دوستانش را به قهوه واسب سواري دعوت نکند و براي سگش بستني نخرد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 15:22  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

برای قسمت سخن روز سایت مجمع

حضرت علامه حسن زاده آملي

 

الهی!

 

الهی ؛ تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد ، آن را که دل به سوی خداوند کعبه ندارد .

 

الهی ؛ خوشا آنانکه در جوانی شکستند که پیری خود شکستگی است .

 

الهی ؛ اگر عنایت تو دست مارا نگیرد از چهل ها چلّه ماهم کاری نیاید .

 

الهی ؛ تو پاک آفریدی و ما آلوده کردیم .

 

الهی ؛ وای بر من اگر دلی از من برنجد .

 

الهی ؛ پیشانی بر خاک نهادن چه آسان است ، دل از خاک برداشتن دشوار است .

 

الهی ؛ شکرت که به بلای شهرت مبتلا نشدم .

 

الهی ؛ شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر .

 

الهی ؛ توبه از گناه چه آسان است توفیق ده که از عباداتمان توبه کنیم .

 

الهی ؛ آنکه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست .

 

الهی ؛ همه از مردن می ترسند و حسن از زیستن که این کاشتن است و آن درویدن .

 

الهی ؛ همه می گویند بده حسن می گوید بگیر .

 

الهی ؛ سر تا سر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند ، چگونه حسن خاموش باشد .

 

الهی ؛ آن را که عشق نیست ارزش چیست ؟

 

الهی ؛ خروس را سحر باشد و حسن را نباشد .

 

الهی ؛ از من آهی و از تو نگاهی .

 

الهی ؛ وسعت جهان کیانی که این است ، فسحت عالم ربانی چون خواهد بود ؟

 

الهی ؛ عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم .

 

الهی ؛ عارف را به عرفان چه کار ، عاشق معشوق بیند نه این و آن .

 

الهی ؛ عقل و عشق ، سنگ و شیشه اند ؛ عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان .

 

الهی ؛ اگر کودکان سرگرم بازی اند ، مگر کهنسالان در چه کارند ؟

 

الهی ؛ چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند.

 

الهی ؛ جز این نمی شد ، با که در آویزم .

 

الهی ؛ تو خود گواهی که این سخنان از بی تابی است ؛ بر ما متاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 15:4  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

در صفحه اصلی سایت مجمع درج شود

به دنبال خدا
 
يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو. او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست.
 
 
 و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها. از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
 
 
 زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود. نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم.
 
Cape Town with Table Mountain from aircraft
 
 پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود. نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو. آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست. نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي.
 
 
 و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود، همين‌جاست.سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:50  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

متصدی سایت مجمع عاشقان لطفا پیامهای خوانندگان را در وبلگ من بریزید
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:9  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

مربوط به ستون با شهدای مجمع

به کدام گوشه تهران, قم, يا هر شهر ديگر نشسته اي؟ کدامين دختر, پسر, کاسب, کارمند و يا تاجري

 

هستي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند؟

 


کدام دختر و پسر دانشجو يا دانش آموز مي داند «هويزه» کجاست؟ چه کسي آنجا شهيد و دفن شده است؟

 

چگونه بفهمد تانک ها هويزه را با صد و بيست اسوه از بهترين خوبان له کردند؟ اصلا چه مي داند تانک

 

 چيست و چگونه سري زير شني هاي آن له مي شود؟!

 

هيچ آيا مي توانيد اين مساله را حل کنيد؟ گلوله اي از لوله ي اسلحه «دوشکا» از فاصله صدمتري شليک

 

 مي شود و به حلقومي اصابت مي نمايد. معلوم کنيد سر کجا افتاده است؟! کدام زن صيحه مي کشد؟ کدام

 

 پيراهن سياه مي شود؟ کدام خواهر بي برادر و کدام مادر بي پسر مي شود؟ کدام گريبان پاره مي شود؟کدام

 

 چهره چنگ مي خورد؟وکدام کودک در انزوا وخلوت خويش اشک مي ريزد وتا ابد «يتيم» ميشود؟


کجا نشسته اي وبه چه مي انديشي؟ از کدام نسلي؟ اول,دوم,سوم,چندم؟ بي تفاوت, منفي نگر, به من مربوط

 

 نيست, يا...؟!

 

 برايم بگو اگر هواپيمايي با يک ونيم سرعت صوت از ارتفاع سي متري سطح زمين ماشين «لند کروز» يا

 

 «آمبولانس» حامل مجروحي را که با سرعت در منطقه جنگي در حال حرکت است, مورد اصابت

 

«موشک» قرار دهد, اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود, معلوم کنید کدام تن میسوزد؟ کدامین بدن

 

خاکستر می شود؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد سوخته را از درون این آهن پاره ی له شده بیرون

 

آورد؟ چگونه باید غسل داد؟ چه کسی این کار را بکند؟

 

چگونه بخندینم و فراموش کنیم یاد و ننگاه آن عزیزان را؟!


چگونه بی تفاوت بگذریم از کنار «خانواده های شهدا» و نگاهمان با آنها تلاقی نکند؟


چگونه غربت «گلزار شهدا» را ببینیم و قبول کنیم که جنگ روزی بود و تمام شد و نباید آن را کش داد؟

 

بگذار مشمول مرور زمان شود و غبار فراموشی بر آن بنشیند.

 

 


آی جوان امروزی! به تو چه مربوط که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است. جوان برومند این

 

خانه در خون شکفته است.


آی دختر دانشجو و دانش آموز! به تو چه مربوط که دختران باحیای سوسنگرد را زنده به گور کردند!


آی مرد و زن ایرانی! به شما چه مربوط که در کردستان حلقوم رزمنده ی ایرانی را پاره کردند تا «کدهای

 

بی سیم» را بیابند!

 


به تو چه مربوط که بهترین سال های عمر یک جوان در

 

«اسارتگاه» دشمن زیر شکنجه گذشت و سرانجام همانجا شهید

 

 شد.


به تو چه مربوط که هنوز در گوشه و کنار این خاک «جانبازانی»

 

هستند که 18سال و 20سال و بیشتر به

 

خاطر «قطع نخاع» روز تخت افتاده اند و یا حداکثر بر «ویلچر»

 

نشسته اند! ولی صبر را بیچاره کرده اند.

 


چه راحت نفس می کشی! بالا و پایین می پری! به گعده و گردش و تفریح و پارتی می روی و نمی دانی در

 

همسایگی تو, در «بیمارستان ساسان», آسایشگاه جانبازان» و... چه سخت «شیمیایی ها» نفس می

 

کشند با «دستگاه اکسیژن»! و به دنیا از پشت قاب پنجره فقط می توانند نگاه کنند. شاید هم بخاطر سوزش و

 

 درد شدید چشم از نگاه به هر نوری و پنجره ای محرومند.


چگونه می توانی بفهمی

 

جانبازی برای تسکین درد شدید

 

زخم خود در4 روز 100

 

«آمپول مرفین» مصرف

 

 می کند؟ هیچ به عوارض آن

 

می توانی بیندیشی؟ می توانی بگویی هر روز و هر ساعت چند آمپول؟ پس از

 

 چند روز تمام بدن او را کبود خواهی یافت؟ اگر مادر یا خواهر و یا برادر او باشی با این وضعیت چه می

 

 کنی؟


اگر به جای این جانباز باشی این وضعیت را چگونه تحمل می کنی؟ تا کجا تحمل می آوری؟ چگونه شهید می

 

 شود؟!


آیا می توانی به من بگویی چرا؟!

 

 

اگر تاکنون به جنگ, دفاع مقدس, شهید, جانباز, آزاده, تفحص, شهید گمنام, گلزار

 

شهداو... فکر نکرده ای لحظه ای درنگ کن؟ شاید همه ی اینها که دیروز بوده و امروز

 

هم ادامه دارد, به امروز و فردای تو هم مربوط باشد. شاید آسایش و آرامش امروزت را,

 

نمره A گرفتن, مدرسه و سینما رفتن, پست و مقام خوب داشتن, زن و بچه و زندگی

 

راحت را مدیون کسی یا کسانی باشی! به من بگو باید همینطوری باشی که هستی؟ هیچ

 

کاری نباید بکنی؟

 


آن وقت این مسئله را هم حل کن. چگونه باید درس بخوانی؟ چطوری باید زندگی کنی؟


چگونه در مسئولیت و سمت کاری ات باید خدمت کنی؟ با کدامین آدمان و هدف باید جلو بروی و...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:1  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  | 

مربوط به سخن روز سایت مجمع

حرفهای شنیدنی از شیخ بهایی

 

آدمي اگرپيامبرهم باشداززبان مردم آسوده نیست

زیرا

اگربسياركاركند مي گوينداحمق است

اگركم كاركند مي گويند تنبل است

اگربخشش كند مي گويند افراط مي كند

اگرجمع گرا باشد مي گویند بخیل است

اگرساكت و خاموش باشد میگویند لال است واگرزبان آوري كند میگویند ورّاج وپرگوست

اگرروزه برآرد شبها نماز بخواند مي گویند رياكاراست واگرنكند مي گویند كافراست وبي دین

لذا نبايد برحمدوثناي مردم اعتنا كرد وجزازخداوند نبايد ازكسي ترسيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 15:32  توسط سید مصطفی میرمحمدی میبدی  |